میرود از فراق تو خون دل از دو دیدهام*
از در خونه که اومدم بیرون یه باد خیلی خنک رو به سردی... از اونا که حس عشق میدن... از اونا که دست گرم یکی تو دستاته و این خنکای سرد رو برات دلپذیرتر می کنه... خورد به صورتم! قلبم ریخت...
یادم اومد این خنکای نسیمو کنار ساحل متل قو خیلی خوب حس کرده بودیم!
اونجا که نامجو داشت برای مرغاهای دریایی میخوند:
"گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو"
اونجا که چای لاهیجانو ریختیم تو آبجوش فلاسکو تا دم اومدنش رفتیم لب ساحل زیر سایه ابرهای پر بارون... کنار مرغ های دریایی بی قرار قدم زده بودیم!
کاپشنایی که خریده بودیم گرم بود... دستهای تو گرمتر بود...!
همین گرما بود که قلقلک لمس اون خنکای سرد روی پوستمونو دلپذیرتر می کرد...
از در خونه اومدم بیرون... و نه لباس گرمی به تن دارم... نه دستهای گرمت هست...
منظره رو به رو بلواریه که از آدمهای خسته ای که به سمت محل کار میرن هم خسته تره!
زیر سایه ابرهای بق کرده می خزم تو ماشین و سعی می کنم یادم بره روزی زندگی رو زنده گی کردم!
...............................................
*: اقبال لاهوری