تبليغاتX
» انـعــــــکـاس «


























» انـعــــــکـاس «

! عشـــــق ، آری گفتن به زندگـــی اسـت


حکایت باران بی امان است

این گونه که من دوستت می دارم. . .

شوریده وار و پریشان باریدن

بر خزه ها و خیزاب ها

به بی راهه و راه ها تاختن

بی تاب٬ بی قرار

دریایی جستن

و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن

و تو را به یاد آوردن . . .

حکایت بارانی بی قرار است

این گونه که من دوستت میدارم . . .

                      " شمس لنگرودی"

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 16:35 توسط لیبــرا|

جسارت می خواهد . . .

نزدیک شدن به دورترین افکار زنی

که روزها " مردانه " با زندگی می جنگد

اما شب ها . . .

بالشش از هق هق های " زنانه " خیس است !!!

. . . آری !

جسارت می خواهد . . .

----------------------------------------------------------------------

پ.ن1: کاش میشد انگشت را تا ته حلق فرو کرد . . . و دلتنگی را بالا آورد!

پ.ن2: نگذار بروم
                   جادو کن
                       سنگ کن مرا! " عباس معروفی "

پ.ن3: آهنگ این روزها " دانلود:  صدام کن " -  خواننده: علی لهراسبی

                صدام کن این دم آخر آخه فردا دیگه دیره

                آخه فردا دیگه نیستم کسی جامو . . .

                خداحافظ که دلگیرم سراغت رو نه، نمیگیرم!

                ببین گفتم خداحافظ، یه کاری کن دارم میرم

                یه کاری کن بزار حتی،  بمونم تو بهم بد کن

                پشیمون میشم از رفتن، بیا راه منو سد کن

                واسه رفتن بگو دیره، بگو شب دستو پا گیره

                دارم راهی میشم جونم، چرا گریه ات نمیگیره؟؟؟

                چرا با چشمای گریون میخوای باشم یه سرگردون

                پاشو این لحظه حساسه، یه جوری منو برگردون

                .

                .

                .

                بهم چیزی بگو حتی ، بگو بد کردی بی رحمی

                یه کاری کن دارم میرم چرا اینو نمیفهمی؟؟؟

                نمیفهمی چرا بی تو من از شب گریه ها خیسم؟

                اگه رفتم گناهش رو باید پای کی بنویسم؟

پ.ن4: با اینکه بعضی آدم ها خیلی خوب به نظر می رسند و اتفاقا واقعا هم خیلی خوب اند،
          اما هیچ کس اون قدرا هم که خوب به نظر می رسه خوب نیست؛
          مگه اینکه به نظر نرسه! " مهدیه لطیفی "

پ.ن5: پ.ن ها طولانی تر از اصل مطلب شد، مثل حاشیه های زندگی که از زندگی جلو زده! نه؟؟؟

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 21:38 توسط لیبــرا|

گاهی باید به دور خود

دیوار تنهایی کشید!

نه برای اینکه دیگران را از خود دور کنی،

برای اینکه ببینی برای چه کسانی اهمیت داری

که این دیوار را بشکنی ! ! !

---------------------------------------------------------

پ.ن1: توجه: این آزمایش ممکن است عواقب خوشایندی نداشته باشد!

پ.ن2: سخـت اسـت

           تشییــع عشق روی شانه های فـرامـوشی

          وقـتی مـیدانی پـنجشـنبـه ای نـیست

           تا رهگذری بر بـی کـسیت فاتـحه بخـواند!

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 13:49 توسط لیبــرا|

نه عاشق من بود و مرا عاشق کرد

نه آینه شد . . . و پای هیچم دق کرد

تنها شب نصفه کاره ی مردی بود

در زیر پتوی نازکی هق هق کرد . . .

  " سید مهدی موسوی "


نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 19:38 توسط لیبــرا|

حیف آنها که بالشان دادم شاخه شاخه پریده اند از من
از رفیقان راه می پرسی؟ پیشترها بریده اند از من

 هرچه دادند زود پس دادم، هر چه را خواستند رو کردند
عشق را در سخاوتم روزی، به پشیزی خریده اند از من

 کرمهایی که در تن خشکم شادمان می خزند و می لولند
سالها پیش در بهاری سبز، ریشه هائی جویده اند از من

 خشکی ام را بهانه می گیرند که رهایم کنند و در بروند
خودشان نیز خوب می دانند، رگ به رگ خون مکیده اند از من

هر کجا از نفس می افتادند باز سنگ صبورشان بودم
گریه هایی به من فروخته اند، خنده هائی خریده اند از من

 محو کردند رد پایم را که ندانی کجا گرفتارم
بعد تا هر چه دورتر بشوند، سمت دیگر دویده اند از من

 چشم ها جور دیگری هستند، حرف ها روی دیگری دارند
وای هرجا که پا گذاشته اند، قصه ای آفریده اند از من

" مهدی فرجی "

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 20:54 توسط لیبــرا|

من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت

گرچه در حسرت گندُم پوسید

من خودم بودم و هر پنجره ای

که به سر سبز ترین نقطه ی بودن وا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دل‌بستگی ام پیدا بود

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید

آرزویم این بود

دور  اما چه قشنگ

تا روم تا درِ دروازه ی نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

با خودم می گفتم

روشنی نزدیک است

تا دم پنجره ها راهی نیست

همه اش رؤیا بود

و خدا می داند

بی کسی از ته دل‌بستگی ام پیدا بود . . .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 17:51 توسط لیبــرا|

بی هوا به یادت میفتم

بوسه ای به هوا میزنم

لحظه ای بعد،

فضای اتاق، عاشقانه مرا در آغوش می کشد!

م./


نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 20:27 توسط لیبــرا|

اگر قدرت بیرون کشیدن کسی از باتلاق بدبختی و تنهایی‌اش را ندارید

هیچ وقت دست به سمتش دراز نکنید

و سعی نکنید که او را بیرون بکشید . . .

چون تلاش بیهوده‌ی شما چیزی جز رنج و درد غرق شدن دوباره

و انتظار طولانی‌تر برای مردن، برای اون فرد ندارد!!!

" اینجا " 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 21:43 توسط لیبــرا|

باید کوه شویم

هیچ کس برای خاطر ِ خاطرجمعی ما

از شانه هایش نمی گذرد!

            " مهدیه لطیفی "

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 13:10 توسط لیبــرا|

اگر نمی خواهی بر تیره بختی من گواهی دهی

خواهش دارم روبه روی من نمان،

عبور كن . . .

كوچه را طی كن و در انتهای كوچه محو شو،

همان گونه كه آدم های خوشبخت محو می شوند . . .

                                                 " احمد رضا احمدی "


برچسب‌ها: اشعار احمد رضا احمدی
نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 21:50 توسط لیبــرا|

باور كن
اعتماد،

از قلبهاي كال
بار رحيل بسته
و مهرباني ما را،
خشم و تنفر افزون،
از ياد برده است .

باور نمي كني؟
كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است .

" مصدق "

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 14:59 توسط لیبــرا|

هر نـُتی که از عشق سخن بگوید،

زیباست . . .

حالا سمفونی پنجم بتهوون باشد

یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست ! ! !

" گروس عبدالملکیان "

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 12:44 توسط لیبــرا|

بیا تصمیم بگیریم، تصمیم خیلی جدّی،

که سه روز، فقط سه روز دروغ نگوییم؛

هیچ نوع دروغی نگوییم، به هیچ عنوان، به هیچ صورت،

به هیچ دلیل و بهانه، به هیچکس . . .

فکرمی کنم بعداز این سه روز، خیلی چیزها

درست بشود، و یا کاملاً خـراب.

یعنی مسلماً دیگر چیزی به این صورت نیمه ویران ِ

تهدیدکننده ی عذاب دهنده ، باقی نخواهد ماند . . .

( البته منظوراین نیست که به بازپرس ها راست بگویی .

راست گفتن به آنها، دروغ گفتن به تاریخ است. )  

" نادر ابراهیمی "

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 14:52 توسط لیبــرا|

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم
آخ . . .  تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

 با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند
یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری
آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

 آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو
می توانم مایه ی ــ گه گاه _ دلگرمی شوم

میل میل توست اما بی تو باور کن که من
در هجوم بادهای سخت ، پرپر می شوم

" مهدی فرجی "

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 20:34 توسط لیبــرا|

روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟

گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.

حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت. . .

گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن.

با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خوردهاند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند.

آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد  منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟

آقا ی محترم! ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم.

ما آمده ایم  که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان و راه رفتنمان و نگاه کردنمان و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود...

ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند . . .

گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند.

" نادر ابراهیمی "

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 13:48 توسط لیبــرا|

دیرگاهیست

بالهایمان را آویخته ایم به جالباسی

عادت کرده ایم به زمین

زمین جای گرم و نرمیست

چه خیال اگر چشمهایمان را خواب

چه خیال اگر دلهایمان را آب برده است!

                               " مولود موسوی "

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 17:44 توسط لیبــرا|

خود را در آغوش بگیر و بخواب،

هیچ کس آشفتگی ات را شانه نخواهد زد!

این جمع پر از تنهاییست . . .

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 21:6 توسط لیبــرا|

نشسته ای لب جاده در ابتدای خودت
و چشم دوخته ای تا به ناکجای خودت

 
بدون هیچ دلیلی به راه می افتی
سوار سایه ی تردید، پا به پای خودت


و فکر می کنی این جاده را کجا دیدی
که آشناست دراین جاده ردّ پای خودت

بگیر دست خودت را که باز گم نشوی
دراین شلوغی دلگیر ، لابلای خودت

صدا زدی که کجایم؟ صدا به کوه رسید
و بازگشت به سمت خودت صدای خودت 

سَر و تَه همه ی جاده ها به هم وصل است
تو در خودت نرسیدی به هیچ جای خودت

تو طرح مبهمی از پازل خودت هستی
که گم شدی وسط تکّه تکّه های خودت 

رسیده ای به ته جاده های بی سر و ته
و باز دست تکان میدهی برای خودت . . .

                                " سعید حیدری "

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 19:22 توسط لیبــرا|

تاریکی ام ! شبیه شبی که سحر نداشت

تنهایی ام ! شبیه کلاغی که پر نداشت

تلخم ! شبیه دورترین قهوه خانه ای

که بر لبان قهوه چی اش هم شکر نداشت

دلتنگِ شعرهای به قصابخانه ام

اخموی چشم هات که از من خبر نداشت

دلگیر ِ دوستانِ ریاکار ِجانی ام

فحاش آن تنی که لیاقت به سر نداشت

دلخسته از کثافت این شهر لعنتی

از خانه ای از آهن و آهن که در نداشت

از عقل و علم و منطق وحشی ِ زخم ها

این جنگجو ی خسته به جز خود سپر نداشت

می خواست که فرار کند این درخت پیر

افسوس عزم داشت و دست ِ تبر نداشت

سر را سپرد عشق به سامان ِ نیستی

دل را گذاشت بین دوراهی و برنداشت  . . .

                                          " وحید نجفی "

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 14:15 توسط لیبــرا|

از خستگی تمام تنم درد می‌کند
اضلاع خستهٔ بدنم درد می‌کند

روحم درست در بدنم جا نمی‌شود
جا دکمه‌های پیرهنم درد می‌کند

در آینه ادای مرا در می‌آورد
در آینه منی که منم درد می‌کند

بغضی که مانده در دهنم چرک کرده است
حرفی که مانده در دهنم درد می‌کند

من ماندم و کویر و نسیمی که رفته است
پاهای بستهٔ گونم درد می‌کند

این زندگی مجوز خود سوزی من است
پروانه‌های سوختنم درد می‌کند

تابوت خالی‌ام وطن موریانه‌هاست
نخ‌های کهنهٔ کفنم درد می‌کند

معلوم نیست مرگ چرا دیر کرده است
معلوم نیست مرگ چرا دیر کرده است . . .

" سعید حیدری "

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 13:10 توسط لیبــرا|

رگ هایی که بی اجازه از من بالا و پایین رفته اند

قرص هایی که از لیوان های آب / اعلام استقلال کرده اند

. . .

تنها نور را می مفهمم

حل میشوم در وضوح یک تصویر که از ضخامت پنجره / توان گذشتن ندارد

.

.

.

دست خودم نیست

دارم در هجوم گلبول های زبان نفهم / دق میکنم

لخته میشوم سمت ِ انگشت های روی ماشه

سیاهی میرود / سفیدی میرود

شطرنج میشود چشمهایم در اتاقی که تا چشم کار میکند / دیوار است

دوگانگی گرفته ام

میان دیاز پام ها و گوشواره های تو

میان سیم ها و سایه ها / که جفتشان تنها از آنطرف پنجره می گذرند

میان ارتباط احتمالی آغوش تو و نوار قلبی

تنها همین را میدانم

تنهایی آنقدر دست و بالم را تنگ کرده است

که هیچ چیز دست خودم نیست

.

.

.

چشم هایم را ببند

شاید خواب یک سفر را دیدم

و صبح وقتی پتویم را کنار زدم

دوباره بوی جاده ، اتاق را بگیرد . . .

  آدم برفی ""

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 20:53 توسط لیبــرا|

و تو انگار کن که هرگز نبوده‌ای
و من هرگز به نبودن تو
بودن را
چنين حقير نه انگاشته‌ام.

با سرانگشت
لب‌هام را ببوس
بگذار بين پرستش و عشقبازی
آونگ شوم
در خاطره‌ی بشر
چون زنگ کليسا
در بلندای هستی 

من به گريه التماس می‌‌کنم
يا گريه به من؟

و تو انگار کن از آغاز بوده‌ای
مثل خدا
و مرا آفريده‌ای
مثل نگاهت
يا خنده‌هات !

" عباس معروفی "

نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 16:26 توسط لیبــرا|

چه قدر حس زلالی ست شاعرت باشم

شریک خلوت شب های خاطرت باشم

چه قدر با تو قشنگ است منتظر ماندن

قطار باشی و من هم مسافرت باشم

قرار باشد و بوسه، درخت باشد و برگ

به کوچه کوچه ی پاییز، عابرت باشم

سکوت باشی و خواهش، کلید باشم و در

شراب باشد و بستر، مجاورت باشم

 

همین دو جمله ی کوتاه راز خوشبختی ست:

به خاطر تو بمانم . . .  به خاطرت باشم . . .

" مسعود جعفری "

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 12:57 توسط لیبــرا|

باش . . .

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 23:58 توسط لیبــرا|

اگر می‌دانستم امروز آخرین باری است که تو را می‌بینم، محکم در آغوشت می‌گرفتم و از خداوند می‌خواستم که خودش نگهبان روحت باشد.

اگر می‌دانستم که این آخرین باری است که از این در می‌گذری، تو را در دستانم می‌گرفتم و می‌بوسیدم و یک بار دیگر هم که شده اسمت را بر زبان می‌آوردم.

اگر می‌دانستم که این آخرین باری است که صدای تو را می‌شنوم، تک تک واژه‌هایت را با دقت گوش می‌دادم تا بتوانم آن را برای خودم بارها و بارها بشنوم.

اگر می‌دانستم این آخرین باری است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم که دوستت دارم و مانند احمق‌ها فرض نمی‌کردم که تو همین الانش هم این را می‌دانی و نیازی به گفتنش نیست.

" گابریل گارسیا مارکز - کتاب عشق سالهای وبا " 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 14:40 توسط لیبــرا|

دست از چرا و

چاره و

چمچاره

می شویم و زل می زنم به جهل رابطه

بیخودی متاسف نباش

تو آمده بودی که بروی اصلا !

تو چه می دانی چه ترسی ست

ترس از کوچه ی بعد از خداحافظ ؟

تو چه می دانی

چه ها که نمی کند این ترس؟

بیخودی لبخند نزن !

" مهدیه لطیفی "

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 21:28 توسط لیبــرا|

این روزها چقدر دلم هوای با تو بودن کرده است

اما

تو در هوای دیگری پرواز می کنی

با من!

" رضا کاظمی "

------------------------------------------------------------

پ.ن: باور داشته باشی یا نه، این باران تو را کم دارد . . .

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 18:45 توسط لیبــرا|

از یه جایی به بعد

دیگه

نه دست و پا می زنی

نه بال بال میزنی

نه دل دل میکنی

نه داد و بیداد میکنی

نه گریه میکنی

نه مشتتو میکوبی تو دیوار

نه سرتو میزنی به دیوار

نه!

از یه جایی به بعد

فقط سکوت میکنی . . .

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 12:54 توسط لیبــرا|

آنگونه مست بودم

که از تمام دنیا

تنها

دلم

هوای تو را

کرده بود . . .

میگفتم این عجیب است

اینقدر ناگهانی دل بستن

از من که بی تعارف دیریست

زین خیل ورشکسته کسی را

در خور دل نهادن

پیدا نکرده ام . . .

" زنده یاد حسین منزوی "

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 20:59 توسط لیبــرا|

باران می آید . . .

و خدا از پشت پنجره به تماشای من نشسته

و من درست از پشت پلکهایم محو تماشای توام.

تو . . .

/ این واژه مقدس که چندیست غریبگی می کند با من! /

گیرم دستهایم از تو دور

گیرم آغوشم از تو خالی

گیرم نگاهت عاری از من

بگو با دلدادگیم چه کنم؟

با دلی که هر لحظه سکوتت ترجمان غم انگیزیست برایش . . .

عزیز دوست داشتنی ام:

اگر تقدیر دوریست، باشد . . .

بگذار جاده ها بتازند و دورمان کنند!

بگذار دستهایمان در حسرت بمانند!

بگذار آغوشم به خیال آغوشت انتظار بکشد!

اما دل،

این حریم دلداگیم را ندیده نه انگار!

که من می توانم از همین فاصله ها عاشقانه صدایت زنم

عاشقانه زندگی ات کنم

عاشقانه به روزمرگی هایم بخوانمت

و تو ای عزیز مهربان:

مرا در حسرت جوابی عاشقانه نگذار . . .

م/.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 13:27 توسط لیبــرا|


آخرين مطالب
» بارانی بی قرار . . .
» جسارت می خواهد . . .
» دیوار تنهایی . . .
» رویای ناتمام!
» حـیـــف . . .
» حسرت گندُم . . .
» بی هوا . . .
» دوستانه . . .
» باید کوه شویم . . .
» عبور كن . . .
Design By : Pars Skin